جمعه

  عکسی می نگارم بر صفحه از شبی تاریک.نمی خورده بر زمین.دیواری قد کشیده به آسمان ، با تنها پنجره ای که تا صبح برای دیدن جمعه اش ثانیه ها […]

Read Article →

مستی

می خانه را مأمن خویش جسته ای… از هستِ جاودانه ات جرعه ای برای من بریز.یک جرعه.آن چه اندیشیده ای و نشانی از آن نمی یابی ، آنِ من است.مست […]

Read Article →

خواب

به صورتم چنگ انداخت.خواستم مانعش شوم که با همان حالت آمیخته به ترس از خواب پریدم.دستهایم همان طور در هوا مانده بودم.به خودم آمدم.سردم شده بود.خودم را جمع تر کردم […]

Read Article →

آغوش

هردم احساس می کنم مرز بین مان کوتاه تر می شود.دستانمان یاری بخش لحظه هایی از پرواز شادی مان.اما در خواب.کنار تو.در حضور تن ات.آنچه که با من غریبه نیست.آنچه […]

Read Article →

ترس

عاشق که می شوی تازه شروع ترست است.عاشق هم نه.آن وقت که می خواهی دوستش داشته باشی، می ترسی.شجاعت نمی خواهد،حداقل همان اولش.باید ترسیده باشی.باید حس کنی سیطره ی وجودت […]

Read Article →